![]()
ف
فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب
که حیف باشد از او غیر او تمنایی
فلک جلوه کنان بنگرد سمند تورا
کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد
فتنه بر انگیخت دل خون شهان ریخت دل
با همه آمیخت دل گرچه جدا میرود
فرق است آب خضر که ظلمات جای اوست
تا خاک ما که منبعش الله اکبر است
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
فرصت شما صحبت کز این دوراه منزل
چو بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
فغان کاین لولیام شوخ شهر آشوب شیرین کار
چنانبردند صبر از دل که ترکان خان یغما را
فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
وآنچه گویند روانیست نگوییم رواست
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
ق
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان مارا بس
قلندران طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که خود آسان شد و کار مرا مشکل کرد
قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت
باده وگل از بهای خرقه می باید فروخت
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق گناه است میرود به بهشت
قدح پر كن كه من در دولت عشق
جهان بخت جهانم گرچه پيرم
قراري بسته ام با مي فروشان
كه روز غم بجز ساغر نگيرم
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول
قدت گفتم که شمشاد است، بس خجلت به بار آورد
که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم