شخصی تیری به مرغی انداخت. خطا رفت.
رفیقش گفت: احسنت!
تیر انداز بر آشفت که مرا ریشخند می کنی؟
گفت: نی می گویم احسنت اما به مرغ!
عبيد زاكاني
شخصی تیری به مرغی انداخت. خطا رفت.
رفیقش گفت: احسنت!
تیر انداز بر آشفت که مرا ریشخند می کنی؟
گفت: نی می گویم احسنت اما به مرغ!
عبيد زاكاني

لبخند غیر مجاز
ابراهیم امینی
آن جامع فضائل ، آن مسبب همه مسائل(!)؛ آن پوز زننده ی رقبا، آن مطرود رفقا،آن شهردار
سابق بلدیه تهران،"شیخ محمود احمدی نژاد"رییس کنونی ملت فخیمه ی ایران ـ اطال الله قده ـ!
نقل است آن زمان که وی به ریاست برگزیده شد همگان از عام و خاص انگشت تعجب به بیخ
دهان مبارک فرو برده پرسیدند:" من این هذا"؟ یعنی این از کجا آمد؟
پرسیدندش :"یا شیخ! به کدام عمل چنین ریاست یافتی؟"
گفت:"خرمشهر را خدا آزاد کرد"! و با این پاسخ جمعی از مریدان نعره بر زدند و گریبان چاک دادند
از شدت شوق!
گویند در زمان وی نرخ ارزاق ـ خاصه مرغ ـ رو به فزونی نهاد تا بدانجا که در تذکره "میرزا علی اکبر ولایت الدوله
تاریخ نویس" آمده که در بعضی قصبات قیمت تا به ۸۰۰۰هزار نیز رسید.فریاد خلق از وی بر آسمان
و روی نیازشان به درگاه خالق منان که: "بار پروردگارا! به عقوبت کدام گناه ما را به چنین رییسی مبتلا
ساخته ای؟".مریدان خبر به گوش شیخ رسانیدند.شیخ محمود برآشفت که : خلق الله زیاده خواه و
دروغگو شده اند؛ ور نه پس چرا بقال سرگذر ما گران ننموده است مر قیمت ها را! رعیت را گویید زین پس
از این محل خرید نمایند!
"شیخ اکبر پسته چی" نقل کرد مرا که روزگاری وکلای ملت با وی از در مخالفت درآمده و بابت "پاره ای
توضیحات" وی را به خانه ملت فراخواندند."شیخ محمود" دو ساعت و اندی لاطائلات بر هم بافته و به خورد
وکلا داد که تا پیشتر از آن چنان مجلسی گزارش نشده بود! گفتندش : یا شیخ! از چه رو با ایشان چنین
کردی؟.پاسخ داد: با خرمگسان مزاحم چه کنند جز این؟!ایشان وزاری مرا به "استیضاح"کشانند ، ما نیز
مجلس ایشان را به "افتضاح"کشاندیم! ـ این به اون در ـ!
هم در آن زمان مشهور بود که "شیخ محمود"از مریدان " شیخ الشیوخ العظام، قدوه حکمای مشایی،
دارای اشراقات عرفانی، مولانا اسفندیار رحیم مشایی "است و سالیانی در کردستان و اورامانات در
محضر ایشان کسب فیض نمودندی. مردمان بر سبیل اعتراض وی را از مراوده و معاشرت با "مولانا
اسفندیار"تحذیر دادند لیک "شیخ " در پاسخ گفتی: "ارادت ما بر مولانا اسفندیار بر احدی پوشیده
نیست. اگر قرار بر این باشد من "ملای رومی" ام و او "شمس تبریزی ". با او آن کنید که مریدان با
"شمس"کردند".
چون امر بر اخراج وی از "اول معاونتی" قرار گرفت، وی نیز چون "جلال الدین محمد (مولوی)" دست در
دامان "حسام الدین"( ملقب به مهندس بقایی) زدی و یک دل نه صد دل بر وی شیفته گشت!"قد شغفها
حبا"...هرچند پوشیده از اغیار با "مولانا اسفندیار" نیز مکاتبی داشت و در علم و اخلاق از وی رهنمود
می جست.
نقل است که شیخ از غایت محبت بر خلق هر ماه از این دیار به آن دیار سرک کشیدندی تا مبادا که
استاندار و فرماندار بی دین و مروتی بر ایشان جفا روا سازد. "در مازندارن نامه" خواندم که در آن حین
که "شیخ" رعیت را پند همی داد و ناسزا روانه ی "جبهه استکبار جهانی "می نمود مرید نمایی مجنون،
لنگه کفش خویش بر شیخ پرتاب نمود.مریدان و محافظان قصد جانش نمودی لیک شیخ محمود ایشان را
بازداشت از آزار وی و فرمود: "محمود شایسته ی سنگ بود، با وی به کفش مصالحه کردند". سرشک از
دیدگان مریدان فروریخت مر اخلاق شایسته شیخ را.
در مجلسی که شیخ را "وقت" خوش بود ناگاه بانگ بر زد که "رعایا را جدا جدا ۱۰۰۰جریب زمین
دهید تا بکارند و بسازند و دعا به جان مبارک ما گویند".مریدان متحیر و سرگردان پرسیدندی: "یا شیخ!
۱۰۰۰جریب، در کدام مکان؟" . پاسخ گفتی:" در کویر لوت"! (دانستند که شیخ اراده مزاح نموده است).
رعیت در عهد وی هر نفر به قراری ۴۵۰۰۰دینار (اکنون تومانش خوانندی) از خزانه حقوق دریافت
کردی و باز ناشکر بودندی."سخنگوی شیخ" فرمودی: "اگر شیخ پنچ انگشت عسل نماید و در دهان شما
فروکند باز دست مبارک گاز گرفتی.شما را همان "شیخ میر حسین فتنه انگیز" شایسته است که هر
روزجنجال بیافریند و شما را در زحمت افکند"...
http://www.islamica70.blogfa.com/
دوستانی که روزنامه کیهان را مطالعه کرده باشند میدونند یکی از جذاب ترین نوشته هاش متن های کوتاهی هست که آقای شریعتمداری به نام "گفت و شنود"می نویسندکه توجه شما را به گفت و شنود یکشنبه ۲۳بهمن ماه ۱۳۹۰ که در مورد پیاده روی سکوت ۲۵ بهمن است جلب میکنم
گفت: چند سايت وابسته به اپوزيسيون خطاب به اردشير اميرارجمند مشاور فراری موسوی و رجبعلی مزروعی مشاور پناهنده خاتمی نوشته اند؛ «شما اگر مامور وزارت اطلاعات رژيم نيستيد، چرا می خواهيد هواداران داخلي جنبش سبز را دودستي تقديم ماموران وزارت اطلاعات كنید»؟!
گفتم: چطور مگه؟! واسه چي؟! چي شده؟!
گفت: اميرارجمند و مزروعي به نمايندگي از سران فتنه، پيشنهاد كرده اند كه مخالفان نظام روز 25 بهمن در چند پياده رو دست به پياده روی سكوت بزنند!
گفتم: مگر بقيه مردم در پياده روها داد مي زنند و راه مي روند؟!
گفت: پيشنهاد كرده اند كه مچ بند سبز همراه خود داشته باشند و چنانچه ماموران پليس در اطراف نبودند از آن استفاده كنند.
گفتم: مگر ماموران پليس و اطلاعات با لباس فرم مي آيند كه شناخته شوند؟!
گفت: چه عرض كنم؟!
گفتم: پسري با پدرش رفته بود دزدي، مامور پليس دنبالشان كرد و داد زد گوساله وايستا! پسره ايستاد و به پدرش گفت؛ بابا جون! تو فرار كن! من شناسایی شدم!
این ترم ما درسی داریم به نام "آموزش و پرورش ابتدایی"و "استاداصغری" که کارشناس ارشد فلسفه تعلیم تربیت هستند ارائه اش رو به عهده دارند که در این مدت همه رو به خودشون ارداتمند کردند از جلسه پیش هم که فهمیدم بچه محل هستیم میزان ارادت بنده بهشون بیشتر هم شده
اوایل تدرس که تاریخچه ی آموزش و پروش را می گفتند مطالب بسیار جالبی گفتند که من تا حالا نشنیده بودم مثلا در زمان عباسیان که سادات را به قتل می رساندندآنهامجبور به مهاجرت به سمت مناطق کوهستانی شدند و مدارس علوم دینیه در واقع از همانجا در ایران شکل اولیه خودرا به دست آوردو نکته جالبش اینجا بودکه ایشون می گفتند هنوز هم که هنوزه بیشترین آمار قبولی های کنکور از آمل و مازندران هستند
یا مثلااگه قرار باشه بعداز طب و نظام یه رشته دیگه رو نام ببرید که جزو سه رشته ای بوده باشه که توی دارالفنون تدریس می شده چی رو میگید؟ قول میدم اگه 100 تا رشته روبگید هرگز به ذهنون نمیرسه که بگید:قفل و کلید سازی!
فکر کن! میرفتن خواستگاری دختره و پسره با فکل کراوات میشسته و مامانش پشت چشم نازک می کرده که پسرم قفل و کیلد سازی تودارالفنون خونده!
یا مثلا فکر نکنم بدونید که اسم چهارراه کالج براچی چهارراه کالجه؟ خدایش خیلی دیگه فکر کنید می گید به خاطردانشگاه امیر کبیره دیگه !مثل من
درحالی که به خاطر کالج البرز یا همین دبیرستان البرز خودمونه که همزمان با دانشگاه تهران تاسیس شد که معلمان اروپایی وامریکایی دانش آموزان نخبه مارو بردارن وبرن و ظاهرا خیلی هارو بردن والبته بعضی ها هم برگشتن -مثل شهید چمران-مثلا استاد اصغری می گفت که استادشون تو کالج البرز درس خونده و می گفته که تومسابقات والیبالی که تو مدرسه بچه ها برگزار می کردند یه شعری برای تشویق و مسخره بازی های معمول که خودتون خوب واردین ساخته بودندومی خوندند که:
درخت شوره زار سنبل نیاره
سر جرج کچل مو در نیاره
جرج کچل هم که نگفته پیداست که معلمشون بوده دیگه
اینهارو گفتم که یه چیز عجیب دیگه هم بگم و برم سر اصل مطلب و اونم اینه که در مکتب خانه های قدیم در سطوح بالادانش آموزان مثنوی موش و گربه عبید زاکانی رو می خوندن! فکر کن چقدر باحال بوده اون کلاس، جای ما خالی
اتفاقا همان روزی که استاد این مطالب رومی گفت تو راه برگشت یه بساط کتاب دست دوم کنار خیابون دیدم که یه جلد گزیده ی لطایف عبید زاکانی رو داشت تعریفاتش از کلمات که بی شباهت به این کاریکلماتورها نیست برام خیلی جالب بود گفتم تقدیمتون کنم وقبلش هم چندحکایت

ظریفی راکه از بغداد بازگشته بود گفتند :در بغداد چه می کردی؟
گفت:عرق!
************
مردی به دکان بقالی رفت و گفت:پیاز بده که می خواهم دهانم را خوشبو کنم
بقال گفت: مگر ... خورده ای که می خواهی با پیاز دهانت را خشبو کنی؟
************
درجایی نذری میدادند از فقیری که در آن حوالی می گذشت پرسیدند :اشتها داری؟
گفت:تنها چیزی که دارم همین است!
************
کسی دعوی خدایی کرد نزد خیلفه اش برند به او گفت:پارسال کسی اینجا دعوی پیغمبری کرد فرمان دادم گردنش را بزنند
مرد گفت:بسیار نیکو کردید چون منش نفرستاده بودم
گزیده ای از رساله تعریفات
دنیا:جایی که هیچ آفریده ای در آن آسایش ندارد
عاقل:آنکه به دنیا و اهل آن وابسته نیست
کریم :آنکه در مال و مقام طمع نمی کنید
آدمی :آنکه خیر مردم را بخواهد
مرد:آنکه با زبان سخن می گوید
دانشمند:آنکه عقل تجارت و کسب و کار ندارد
بخشنده:آدم فقیر
خسیس:آدم پولدار
بهشت:جایی که بسیاری از مردمان نبینند
حلال:چیزی که بسیاری از مردمان نخورند
مال یتیم:آنکه بسیار با خیال راحت بخورند
چشم طمع:ظرفی که هیچ وقت پر نمی شود
نصیحت گو:آنکه می گوید و خودعمل نمی کند
بدبخت:آنکه خرجش بیش از دخلش باشد
گزیده ای از رساله ملحقات
قسم:شاهد دروغ
خنده دار:فقیر ولخرج
بی گناه:آنکه به دست سلمانی ناشی گرفتار شود
دق:همنشین بد
خیاط:آنکه جامه به اندازه نمی دوزد
ملک الموت:دوست نفهم
کودن:آن که شعر می خواند ومی نویسد اما معنی آن را نمیداند
نسیه :آنکه پس نمی دهند
خناق:مهمان دائمی
دارنده طمع خام:آنکه از افیون یاری می خواهد
نزول بلا:آمدن ناسازگاران
خواب:سرگرمی بی نوایان
حیوان:آنکه بی هنگام وارد شود
دعای خیر:نیکی ارزان
دوست:آنکه گمان نیک بر او داریم
امید:سرمایه فقر
چشم: دروازه دل
جلد ساز:خیاط کتاب
شبنم:اشک شب
گزیده ای از رساله تعریفات ملا دو پیازه
شاه:آنکه زبانش بر سر مردم دارز است
دانشمند:خورجین مسائل
تواضع زیاد:علامت غرور
گزارش نویس:گربه منتظربر سوراخ موش
طبیب: پیک اجل
بیمار:دفتر مشق پزشکان
فرزند:تسلی دل و آزار جان
متفکر:تنها
بی مزه: تعارف زیاد
مردود:مهمان بعد از سه روز
قهر خدا:اذیت و آزار مردم
هیچ :جواب کار بد
زمستان : آب بینی
زحمت:قرض همسایه
سوگند:خورش دروغگویان
مقام :بیزاری از آشنای قدیم
مرد خوب:آنکه کارت به او نیفتند
ساده:آنکه از گفتن هیچ چیز شرم نکند
باقی:رضای خداوند
ازخنگی مسئولین دوه ی پهلوی -علی رقم جذابیتش-که بگذریم بی سوادیشون دیدنی
میشه برای نمونه توجهتون رو به خاطرات زیر جلب می کن
***** ******** ******** ******** *****
در عصر رضا شاه برای اولین بار سانسور مطالب نشریات به اجرا درآمده بود محمود افشار مدیر مجله آینده می گوید:مامور سانسوردر روزنامه ای این مصرع از شعر حافظ را که میگوید"رضا به داده بده وزجبین گره بگشا..."را با فرض اسم خاص قرار دادن "رضا" وهمنامی با شاه چنین سانسور کرده بود"حسن به داده بده وزجبین گره بگشا..."
******** ******** ********
روزی نامه بسیار جدی و مهم از ستاد ارتش به سرلشگر بوذر جمهری رسید و در نامه تاکید شده بود تا مفاد نامه "طابق النعل"اجرا شود بوذر جمهری درنگی کرد و چون نفهمید اجرای نامه را به کدام قسمت محول کند در زیر نامه نوشت :برای اجرای دستورات ستاد ارتش به اداره نعل بند خانه ارجاع شود
******** ******** ********
درایامی که بوذر جمهری فرمانده لشگر اول بود ارتش چندین زره پوش جدید راخریداری کرد شاه دستور داد که تمام فرماندهان لشگر با ابزار آلات واحدها ی خود نظیر توپ و تفنگ و زره پوش آشنا شونداز همین رو بوذر جمهری یک روز تمام وقت خود را صرف آموختن لوازم مختلف زره پوش کرد افسسر مربوطه مرتبا توضیح میداد که:این رل - این شاستی- این موتور- این ساسات- این دلکو - این اگزوز و...است
در آن ایام هر هفته یکی دوبار هرهنگی تمرین مانور داشت که غالبا در حضور شاه یا ولی عهد انجام می شد و نظامیان به اصطلاح خودشان به این مانور اگزرسایز(تمرین) می گفتند در یکی از روزها که وقتی افسر مربوطه گزارش دادکه هنگ برای اگزرسایز رفته بوذر جمهری باسابقه از روز قبل که کلمه اگزوز را شنیده بود غافل از تلفظ وکار برد متفاوت آنها پس از دیدن عملیات بد سربازان درمقابل چشمان سران لشگر وزیر جنگ ورئیس ستاد فورا افسران راخواست و با عصبانیت گفت:شما پدر سوخته ها آبروی مرا بردید آخر این چه وضعی است؟انسان شرم دارد که به آن نگاه کندمخصوصا در روزی که باید بهترعمل کنید "اگزز"همه تا ن خراب است
******** ******** ********
میگویند مشیر السلطنه - نخست وزیر رضا شاه - در روز معرفی کابینه اش به مجلس گفت:نظارت و دخالت در امور حق مسلم نمایندگان است البته آقایان حق ندارند در امور سیاسی دخالت کنند من در مجلسی را که وکیلش درامور سیاسی دخالت کند می بندم .در همان جلسه وقتی می خواست برنامه دولت خود را اعلام کند هر چه فکر کرد تا به جای "برنامه"معادل انگلیسی آن "پرگرام"را به کارببرد به خاطرش نرسید و گفت:پر... پر...پرمنگنات کابینه منبه شرح زیر است...!
******** ******** ********
روزی ضا خان به شهردار تهران نامه فرستاده واز شهردار خواسته بود تا درباره صحت و سقم موضوعی گزارش دهد
شهردار هرچه درباره "صحت وسقم"فکر کرد چیزی به عقلش نرسید و د رجواب نوشت مدتی است که از صحت و سقم هیچ خبری نیست به مامورین شهربانی دستور داده شد که هر کجااین دو نفردرا یافتند فورا دستگیر نموده و نزداینجانب بیاورند تا اقدام لازم در باره آنها به عمل آید
******** ******** ********
روزی یکی از نمایندگان مجلس درباره مبارزه با فساد اداری گفت:باید کارمندان فاسد و دزد را شناسایی و مجازات کردودر حالی که دست راست خود را مانند ساطور برروی دست چپش گذارده بود گفت:خداوندهم درقرآن فرموده:السارقون مع السارقون یدالله فوق ایدیهم!!
******** ******** ********
وزیر آموزش و پرورش استان فارس که احتمالا د رجایی عبارت "کان لم یکن" را شنیده بود وخوشش آمده بودو از آن برداشتی غیر از معنی واقعی آن کرده بود در انتهای دستورات مهم اداری می نوشت این دستور کان لم یکن می باشد وبعد به شدت فرد مخاطب دستورا توبیخ می کرد که چرا فورابه دستور ترتیب اثر نداده است!
******** ******** ********
آقای شهرام شکیبا هم در شب شعردر حلقه رندان تعریف می کرد پس از انقلاب سفید د رزمان محمد رضا شاه خانم اخبار گو -در برخی نسخ خانم وکیل مجلس-در تلوزیون گفت:شاه با انقلاب سفید سِندِر،قیتِ ملت را پاره کرد
نگو که نوشته بوده: سَنَدِ رقیََّت !
***** ******** ******** ******** *****

تصمیم گرفته بودم که به مناسبت پیروزی انقلاب خاطراتی را که از زبان نزدیکان درباریان نقل کرده اند را منتشر کنم که دیدم این جناب محمد ساعد مراغه ای خودشان سوژه ای بودندگفتم این پست را اختصاصی به افتخار ایشان بریم اگر عمر و فرصتی بود باقی راهم می نویسم
¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤
روزی ساعد -یکی ازنخست وزیران دوران پهلوی-مدیر وقت روزنامه اطلاعات را دید و با لحنی مطلع به او گفت :من به این نتیجه رسیدم که روزنامه شما خیلی گسترش یافته!
مدیر روزنامه اطلاعات می پرسد:چطور به این نتیجه رسیده اید؟
ساعد پاسخ می دهد :چون به هر اداره و وزارت خانه و موسسه و هتلی که رفتم دیدم یک تابلو "اطلاعات" جلوی ورودی ساختمان نصب کرده اند
¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤
می گویند شبی ساعدبا قطار مسافر بری از میانه به تهران می آمد .در ایستگاه عده ای از بستگان از وی استقبال کردند .ساعد وقتی از قطار پیاده شد بسیار خسته و کوفته به نظر میرسید
یکی از بستگان ساعد از وی پرسید:آقا چرا کسل هستید؟
ساعد جواب داد : پشت به راه حرکت قطار نشسته بودم بیابان به دور سرم می چرخید
یکی دیگر از آشنایانش به وی گفت:خوب می خواستید با یکی دیگر از مسافرین که مقابل شما نشسته بودجایتان را عوض کنید
ساعد بی حوصله و عصبانی فریاد زده بود: این راکه عقلم می رسید ولی آخر کسی در کوپه نبود که از او این خواهش را بنمایم!
¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤
روزی ساعد از یکی از وزیران می پرسد :از اینجا تا قزوین چقدر راه است:
وزیر جواب می دهد:بیست فرسخ
ساعد:از قزوین تا تهران چقدر؟
وزیر: فرقی نمی کند آن هم بیست فرسخ
ساعد:چطور می شود که از تهران تا قزوین بیست فرسخ باشد از قزوین تا تهران هم بیست فرسخ؟حالا من به تو ثابت میکنم که اشتباه میکنی بگو ببینم از ماه رمضان تا محرم چند ماه است؟
وزیر : سه ماه
ساعد:واز محرم تا ماه رمضان چند ماه است؟
وزیر:نه ماه
ساعد:دیدی؟ حالا اثبات می شود که از از قزوین تاتهران به اندازه از تهران تا قزوین نمی تواند باشد!
¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤
یک روز ساعد در هیئت وزیران با عصبانیت به همکاران گفت :برخی از آقایان وزیران کارهایی می کنند که باعث شرمساری و آبرو ریزی است.وزیران بی اطلاع از جریان پرسیدند:ممکن است بفرمایید چه کار خارج ازرویه از همکاران سرزده که موجب تکدر خاطر آقای نخست وزیر گردیده؟
ساعد با تاثر گفت:خودم در لاله زار در روی یک تابلوی مغازه پیراهن دوزی نام یکی از وزیران راخواندم .حقیقتا اگر با چشم خودم نمی دیدم و دیگری گفته بود آن را باور نمی کردم. همه پرسیدند :کدام وزیر این کار را کرده؟
ساعد گفت من از بردن نام آن وزیر خجالت می کشم قطعا خود ایشان متوجه شده اند .همه به هم نگاه می کردند و گفتند :ولی در بین ما چنین وزیری که رفته باشد در لاله زار مغازه ای باز کرده و نام خود را روی تابلو نوشته باشد نیست.ساعد با بی حوصلگی گفت:آقااین چه حرفی است می زنید؟ با دوچشم خودم دیدم در لاله زار روی تابلویی نوشته بود"وزیر شلوار"باور ندارید شما هم بروید روبروی کوچه رفاهی کنار فلان جواهر فروشی مغازه آن وزیر را ببنید .روی تابلو نوشت:"پیراهن دوزی وزیر شلوار"
¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤
ساعد مراغهای خودش نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بیاعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافهایی حق به جانب.
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"
شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"
شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"
القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"
دیوانهای سنگ درچاه میانداخت
نماینده ویژه رئیسجمهور در خاورمیانهاش کردند

ساعد مراغه ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بی اعتنايی تمام سری جنباند و گفت: خاک بر سرت، فلانی کنسول است، تو نايب کنسولی؟
گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم.
باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت: خاک بر سرت کنند، فلانی معاون وزارت
امور خارجه است و تو کنسولی؟
شديم معاون وزارت امور خارجه، که خانم باز گفت: خاک بر سرت، فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟
شديم وزير امور خارجه گفت : فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند.
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.
تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد، سری جنباند و آهی کشيد و گفت: متاسفم برای ملتی که تو نخست وزيرش باشی.
با اینکه این مطلب رو استاد چند سال قبل نوشتند ولی خوندنش هنوز خالی از لطف نیست
ذكر شيخ «مهدى كروبى» - حفظه اللّه
ابو الفضل زرویی نصر آباد
آن شيفته صفات الهى، آن واله مقام لايتناهى، آن مختار رد و قبول، آن داناى فقه و اصول، آن صاحب كرامات ربوبى، صدرالوكلا، شيخ «مهدى كروبى» -دامت افاضاته - از رجال بنام بود و از كرامات او، اين كه تا بود، غم مردمان خوردى و اصحاب را وصيت كردى به غم خوردن و گفتى: «خوش چيزى است غم كه خواص بسيار دارد!» و آن روز كه هيچ غم نداشتى، از ديگران قرض كردى و خوردى و هم از اين جهت، او را «مولانا شيخ الرئيس غمخوار» گفتندى!
از خصايص وى، آن بود كه گويند: «راست مى گفت و چپ مى زد!»
مصراع:
چپ آوازه افكند و از راست شد
گويند: اصحاب از او پرسيدند كه: «چرا نطق پيش از دستور نمايندگان به تمامى نشنوى؟» گفت: «نتوانم ديد كه نماينده اى، خداى بگذارد و با خلق پردازد. پس چون حمد خداى به پايان آرد و خواهد كه از مردمان سخن گويد، سخنش قطع كنم تا در معصيتى نيفتد!»
او را گفتند كه: «پول بهتر است يا ثروت؟» گفت: «بنياد شهيد.»
نقل است كه همسرى فاضله داشت و رياست بيمارستانهاى بنياد شهيد با او بود. شيخ ما - حفظه الله با همسر گفت كه: «اگر چهار تا چون تو داشتيم، هيچ غم نداشتيم!» گويند از اين گفته بسيار برنجيد، ليكن دانست كه گفته شيخ ما -كثرالله امثاله بى حكمتى نيست.
روزى ديدندش كه مى گريست. گفتند: «علت چيست؟» گفت: «ترسم كه در آن دنيا از من پرسند كه مقام تو در آن جهان چه مايه طول كشيد؟ و من پيش دوستان سرافكنده باشم؛ از كوتاهى زمان رياست!» مولانا «محمديزدى» آنجا بود. گفت: «اندوه بيهوده به دل راه مده كه آن سان كه من مى بينم، ديگر دوستان، پيش تو شرمنده خواهند بود!»
مولانا «هاشميان» نايب الرئيس گويد: در پايان جلسهاى، از من پرسيد: «هيچ دانستى كه امروز در مجلس چه مى گفتند؟» گفتم: «اى مولاى ما، امروز، ما را چُرت - لعنةالله عَلَيه درگرفته بود و ندانستيم كه در مجلس چه گذشت.» گفت: «هاشمي انا! «چُرت» را چه مقدار باشد؟ آن سان كه من از فراز صندلى رياست درمى نگريستم، بسيارى ديدم كه قيلوله مى كردند!
تذکره سیدنا جواد الهاشمی(حفظه الله من فعل الجوات)
آن تيز چشم خوش صحبت، آن شاه باز صورت و سيرت،
آن صديق خوش ریش لاتراش، آن صاحب زهرخند و تلخ خند و
شکرخند، آن منوّر به نور بالا، مرد صاحب کمال خوش جمال،
محتشم خاندان هاشمیان.
سید جوادان اهل خاکریز و نی ریز که در طریقت خویش جلودار
و علمدار بود و به همین سبب کاری عظیم داشت که
بر قسمی از معلّمی فی امورات تربیتی روزگار می گذراند
و از جانبی به مطربی مشغول بود و از سویی ملعبه ی دست
کارگردانان بود و از رویی خود کارگردان و ملعبه ساز و داستان پرداز.
به فراست البته کمتر به خطا رفت و مطربیش مسخرگی نگشت
و بازیگریش پرده دری نبود.
چونان که کارگردانیش بر همین قسم نه بعید از ریش هایی بود
که بر صورت نهاده بود و نه خلاف آن ریشه ها که در سینه پرورده بود.
حکایت کنند که اول بار با پورِ ملای ما رسول،
آن قُلی اهل سینما (فاء مثل فاتحه)در «طیران فی اللیل»
چونان پرنده ای به پرواز در آمد و بر ظلمات عالم هنرسازان
بی هنر بسان خضر در پی آب حقیقت روان شد!
و بعد در «بشر و آلات حرب» و بعد تر در «عین آبگینه ای» و
قس علی هذا کارها کرد کارستان و حُکَما و عُلما همگنان
متّفق القول در باب نقوش جواد که سخت پوزیترون* بودند
که در شباب غالب سید مي بود تا به درجۀ حاجی گری رسید
و خبرش دادند «حاجی کجایی که سیدت را کشتند»
و چَرَخَ الگردون و الگذر الایام الی کَرِن** «یاستان لا اهلتان»
و نظر العوام الی پرده و تصور الهذا الاکتور شیخنا جکی جان و
قولو مولاتنا مسعود(یزد الله فراسته) انتم مشتبهون فی حساباتکم لا
حضر الجکیو فی الفیلم و لا یتعلق هذا لگد بِل جان ، بَل مُلگدان
جوادان مع الرّفیقان!
حکایت کنند روزگاری او را پرسیدند چند بار به شهادت رسیدی؟
گفت تا دیروز بیست و چهار و البت اين همه فارغ از قطع عضو
و اسیر و مفقود و مرگ طبیعی و ازدواج بود.
و گفتند کفایتت نمی کند این همه؟
پاسخ گفت:آن زمان که در این مسیر به راه افتادم بسیار بودند
همراهان طریقت و مشفقان اهل بصیرت اما این زمان
من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها...
مریدان را از آن آواز حال خوشی دست داد و هشتر کنان
نعره ها بزدند و بر سر و روی کوبان فغان ها سر دادند
و وقت بر جمله درویشان خوش گشت!
گویند چون بعد از هزار و دویست سال آثار کهولت بر او هویدا شد
و گرد پیری بر چهره اش بنشست و لختی مویش به سپیدی زد
به ناگاه لباس تن خالی کرد.
چند روزی بدین حال تأثّر بر جملۀ مردم بگذشت تا ده شب بمانده
از کرن الاخراجی های 400 خرج المسعود فُشارکی
(یزد الله نمکی الدهستانه) من نوم و فغن بل عادت الماضی
که دوش به خواب شیخنا جوات دیدم...
به باغ اندر و بر هر کوی نبشته ای زده به نام یکایک نقوش
و بازیهایش و هر نبشته دری و در پس هر دری قصری و به هر
قصر اندر چهارصد حوری کمین کرده حوراً حورا و شیخنا
جواد متحیر و انگشت به دهان که کدام برگزینم و به کدامین
سرای شوم که هر یک از دگر آباد تر!
و چون هنروران این حال شنیدند و خبر آن املاک و مستغلات
در فردوس به گوششان رسید جملگی غبطه خوران و انگشت
گزان دست فسوس و ملامت بر جبین زدند که خود اول بار بر آن
نقوش جملگی دست انکار زده بودند!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نام فیلمها به ترتیب:پرواز در شب، انسان و اسلحه،چشم شيشه ای
*مثبت
**اکران یاسهای وحشی
***کارگردانی کردن