لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته سر بسته چه دانی خموش
حافظ

لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته سر بسته چه دانی خموش
حافظ

شب و آهنگ غزل
شب و تصنیف نسیم
شب و مهمانی مرموز زمین
همه هستی به زبان آمده بود
کوه
جنگل
دریا
میهمان از همه خاکی تر بود
آسمان آمده بود
با دو دمپایی ابری
آرام
یک ترانه بر لب
صاف و ساده
گمنام
شعر در هر رگ گیتی جاری
باری
جیرجیرک تا صبح
جار می زند که کسی تنها نیست
نفس صبح که عطر افشان شد
تازه آواز قناری گل کرد
مرحبا بیداری!
سعيد حداديان

مدتهاست که سوالي بي جواب دارم؛
اگه شهداي گمنام حال مادرانشان را درسالهاي بي نشانيشان مي دانستند باز هم آرزوي گمنامي داشتند؟
مردان شهر نوکر و زنها کنیزهات
مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است
خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم
جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم
اعجاز این ضریح که همواره بیحد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است
سید حمیدرضا برقعی

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خورد و زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران ، بانو !
- سید حمید رضا برقعی -
لینک مبدا:پیاده رو
چیزهای بسیار بزرگ را تنها میتوان از دور دید
مردان مریخی زنان ونوسی
صفحه 47
جان گری
این کتاب تالیف آقای اسماعیل امینی ست با محتوای طنز در قالب مقاله ،گفتگو، داستان کوتاه و حکایت با مضامین سیاسی واجتماعی و فرهنگی که هدف آن تنها خنداندن مخاطب نیست.
این کتاب 124 صفحهای در اولین چاب خود در سال1391 با بهای 2900 تومان توسط سوره مهر راهی بازار شده است.
ده تا لقمه بیشتر نمیخورم، پروفسور دلتا، باغ پادشاه، اقتصاد مقامات، روان نویس قرمز، آدم نمایان، عذرخواهی شاهانه، برو سر اصل مطلب، باید باشند!، حکایت چاه و منار، فقط نذار مچالهات کنن، طرح نجات انسان، آدم چطوری ترانهسرا میشود؟!، قصه آن تازهداماد، نیمه پر لیوان، قصاب و چوپان، گوبهشوری، کوکب خانم، قویترین گربه جهان، تصمیم کبری، شیر جوان، مرغابیها و لاکپشت، گاو عموحسین، حسنک کجایی، قالب پنیر، آقا برزو و روستای آفتابگیر، جیک جیک مستون، روباه و خروس، آهای شهروند محترم!، خط فقر و خط قرمز، یک نفر تلفن همراه داشت، پسر بدو شیر بگیره، همین که شوارت پاره نیست!، گوسفند و آهو، گوساله معمولی و موشها و گربهها عناوین طنزنوشتههای کتاب «لبخند غیرمجاز» است.
من که تا صفحه 64 آن را خوانده ام ؛آدم نمایان - عذر خواهی شاهانه - بایند باشند - آدم چطور ترنه سرا می شود را بیشتر پسندیدم به ویژه این آخری که اگه تونستم در یک پست منتشرش میکنم
گر به کاشنه رندان قدمی خواهی زد نقل و شعر شکرین و می بی غش دارم
حافظ
روز یکشنبه بابا بزرگ دوستانش را به ناهار دعوت کرده بود. عیسی خان زودتر از همه آمد و ماشینش را درست مقابل در پارکینگ منزل آقای میربابایی پارک کرد. آقای میربابایی روی در پارکینگ منزلش با خط نستعلیق دو دانگ نوشته است:
پارکینگ = پنچری
عیسی خان حواسش به ماشین بود،گفت: خیلی ممنون، صرف شد. همه خندیدند.
عیسی خان همچنان از پشت پنجره به کوچه نگاه میکرد و منتظر بود که قبل از آغازعملیات پنچری،سروته آقای میربابایی را جفت کند.
هنگام صرف نهار ،عیسی خان بشقاب غذایش را برد پشت پنجره وایستادنکی شروع کرد به خوردن .بابا بزرگ یک صندلی گذاشت پشت پنجره و گفت:اقلا بنشین روی این صندلی که غذا به تنت بچسبد .عیسی خان نشست روی صندلی و پایش را زیربدنش جمع کرد که از ارتفاع بیشتری تحرکات احتمالی توی کوچه را زیر نظر داشته باشد.
بعد از نهار سریال مورد علاقه عیسی خان از تلوزیون پخش می شد .عیسی خان گفت:شما نگاه کنید .من چشمم به ماشین است .بعد از سریال مهمانها مختصر چرتی زدند.اما عیسی خان بیدار نشسته بود و ماشین را می پایید.
هنگام عصر ،مهمانها چای خوردند و خاطره تعریف کردند.عیسی خان حواسش به ماشین بود. ناگهان عیسی خان مثل فنر از جا در رفت و با پای برهنه به طرف کوچه دوید.گفت:پنچر شد .پنچر شد.
مشتهایی که عیسی خان به در پارکینگ آقای میر بابایی می کوبید،هر کدا مش می توانست فیلی را بخواباند،یا ادمی را از خواب بیدار کند.
خانم ملکوتی،همسایه ی دست راستی که از خواب بیدار شده بود،اود دم در و گفت:آقا با کی کاردارید؟عیسی خان گفت:به شما مربوط نیست آبجی،با آقای میربابایی کار دارم.
خانم ملکوتی گفت:تشریف ندارند ،مسافرتند.
عیسی خان ناگهان به شیوه ی کشتی گیر ها خالی کرد و نفسش به شمارش افتاد .گفت:آخر من چطور بدون زاپاس به خانه برگردم.
غروب،عیسی خان پشت سر هم قنداغ و چای نبات هورت می کشیدو علی آقا آپارتچی با عجله مشغول پنچر گیری بود.
گردن کلفتی/کتاب مترو۱۰
مرحوم منوچهر احترامی
بخشی از داستان را ازسایت شهرداری کپی کردم
ما عادت کرده ایم... به دیدن ماهواره ...و دیدن فیلمهای شبکه های مخصوصی از ماهواره .
ماعادت کرده ایم ... به قضا شدن نمازهایمان .
ماعادت کرده ایم ... به غیبت شنیدن و دروغ گفتن وتهمت زدن .
ما عادت کرده ایم ... به داشتن مذهب شناسنامه ای مان .
ما عادت کرده ایم ... به هر سالگرد یازده سپتامر .
پای تلوزیون می نشینیم نوچ نوچی می کنیم و آقای دوربینی وباقی دوستان را درحال آتش زدن پرچم اسرائیل و آمریکا تماشا می کنیم وزیر لب ناسزایی می گویم تاااا سال آینده ویازده سپتامبر بعدی و سناریویی دیگر...
ما عادت کرده ایم ... به حرف زدن
متنی که در دامه مطلب مطالعه می فرمائید همون موقعیت آرایشگاه هستش با این تفاوت که خودمون باید همه کارشو انجام میدادیم وهمون محدودیت عدم توضیح صحنه هم وجود داره البته من چند جا به ناچار توضیح مختصری دادم اگه حوصله مطالعه اش رو داشتید تا سه شنبه وقت دارم که اصلاحش کنم خوشحال میشم بدونم به نظر شما :
- سیر داستان منطقی هست؟
- دیالوگها گویا هستند؟
- پایان بندیش خوبه؟
- و..
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت
سید حسن حسینی

شما دوست گرامی لطف میکنید اگر با مطالعه ی متن نقاط ضعف یا نا مفهوم آن را به اطلاع بنده برسانید به ویژه اگر دوستی آشنا به زبان گیلکی در میان عزیزان باشد و برای من دیالوگ های لهجه" عزیز آقا" را غلط گیری یا اصلاح کند
پیشاپیش متشکرم
آن چیست که جا به کوه و صحرا دارد
سیصد سر و ده شکم دوصد پا دارد
از هیبت او جمله بلرزد عالم
مشاطه زلف دلبران است
عاشق این سبک نقاشی هستم امیدوارم شماهم بپسندید

تمام تصاویر را از این وبلاگ کپی کردم
http://nezar7.blogfa.com/
پ.ن:در یک طالع بینی می خواندم اگر به ادبیات ،موسیقی و نقاشی علاقه ای ندارید سعی کنید او (متولد مهر ماه) متوجه نشود
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
حافظ
به پیشنهاد بسیار جالب ترنم عزیز این پست ثابت را برای درج اشعاری که از زبان پدربزرگها و مادربزرگها وکلا بزرگترهای فامیل شنیدیم اختصاص می دهم .
یقین دارم با عنایت دوستان مجموعه بسیار جالبی درست میکنیم

.................................................................................................
دوستان گرامی بسیار لطف می کنید اگر در قسمت نظرات این صفحه
فقط اشعار مور نظر را درج بفرمایید
.................................................................................................
آن جامع فضائل ، آن مسبب همه مسائل(!)؛ آن پوز زننده ی رقبا، آن مطرود رفقا،آن شهردار
سابق بلدیه تهران،"شیخ محمود احمدی نژاد"رییس کنونی ملت فخیمه ی ایران ـ اطال الله قده ـ!
نقل است آن زمان که وی به ریاست برگزیده شد همگان از عام و خاص انگشت تعجب به بیخ
دهان مبارک فرو برده پرسیدند:" من این هذا"؟ یعنی این از کجا آمد؟
پرسیدندش :"یا شیخ! به کدام عمل چنین ریاست یافتی؟"
گفت:"خرمشهر را خدا آزاد کرد"! و با این پاسخ جمعی از مریدان نعره بر زدند و گریبان چاک دادند
از شدت شوق!
گویند در زمان وی نرخ ارزاق ـ خاصه مرغ ـ رو به فزونی نهاد تا بدانجا که در تذکره "میرزا علی اکبر ولایت الدوله
تاریخ نویس" آمده که در بعضی قصبات قیمت تا به ۸۰۰۰هزار نیز رسید.فریاد خلق از وی بر آسمان
و روی نیازشان به درگاه خالق منان که: "بار پروردگارا! به عقوبت کدام گناه ما را به چنین رییسی مبتلا
ساخته ای؟".مریدان خبر به گوش شیخ رسانیدند.شیخ محمود برآشفت که : خلق الله زیاده خواه و
دروغگو شده اند؛ ور نه پس چرا بقال سرگذر ما گران ننموده است مر قیمت ها را! رعیت را گویید زین پس
از این محل خرید نمایند!
"شیخ اکبر پسته چی" نقل کرد مرا که روزگاری وکلای ملت با وی از در مخالفت درآمده و بابت "پاره ای
توضیحات" وی را به خانه ملت فراخواندند."شیخ محمود" دو ساعت و اندی لاطائلات بر هم بافته و به خورد
وکلا داد که تا پیشتر از آن چنان مجلسی گزارش نشده بود! گفتندش : یا شیخ! از چه رو با ایشان چنین
کردی؟.پاسخ داد: با خرمگسان مزاحم چه کنند جز این؟!ایشان وزاری مرا به "استیضاح"کشانند ، ما نیز
مجلس ایشان را به "افتضاح"کشاندیم! ـ این به اون در ـ!
هم در آن زمان مشهور بود که "شیخ محمود"از مریدان " شیخ الشیوخ العظام، قدوه حکمای مشایی،
دارای اشراقات عرفانی، مولانا اسفندیار رحیم مشایی "است و سالیانی در کردستان و اورامانات در
محضر ایشان کسب فیض نمودندی. مردمان بر سبیل اعتراض وی را از مراوده و معاشرت با "مولانا
اسفندیار"تحذیر دادند لیک "شیخ " در پاسخ گفتی: "ارادت ما بر مولانا اسفندیار بر احدی پوشیده
نیست. اگر قرار بر این باشد من "ملای رومی" ام و او "شمس تبریزی ". با او آن کنید که مریدان با
"شمس"کردند".
چون امر بر اخراج وی از "اول معاونتی" قرار گرفت، وی نیز چون "جلال الدین محمد (مولوی)" دست در
دامان "حسام الدین"( ملقب به مهندس بقایی) زدی و یک دل نه صد دل بر وی شیفته گشت!"قد شغفها
حبا"...هرچند پوشیده از اغیار با "مولانا اسفندیار" نیز مکاتبی داشت و در علم و اخلاق از وی رهنمود
می جست.
نقل است که شیخ از غایت محبت بر خلق هر ماه از این دیار به آن دیار سرک کشیدندی تا مبادا که
استاندار و فرماندار بی دین و مروتی بر ایشان جفا روا سازد. "در مازندارن نامه" خواندم که در آن حین
که "شیخ" رعیت را پند همی داد و ناسزا روانه ی "جبهه استکبار جهانی "می نمود مرید نمایی مجنون،
لنگه کفش خویش بر شیخ پرتاب نمود.مریدان و محافظان قصد جانش نمودی لیک شیخ محمود ایشان را
بازداشت از آزار وی و فرمود: "محمود شایسته ی سنگ بود، با وی به کفش مصالحه کردند". سرشک از
دیدگان مریدان فروریخت مر اخلاق شایسته شیخ را.
در مجلسی که شیخ را "وقت" خوش بود ناگاه بانگ بر زد که "رعایا را جدا جدا ۱۰۰۰جریب زمین
دهید تا بکارند و بسازند و دعا به جان مبارک ما گویند".مریدان متحیر و سرگردان پرسیدندی: "یا شیخ!
۱۰۰۰جریب، در کدام مکان؟" . پاسخ گفتی:" در کویر لوت"! (دانستند که شیخ اراده مزاح نموده است).
رعیت در عهد وی هر نفر به قراری ۴۵۰۰۰دینار (اکنون تومانش خوانندی) از خزانه حقوق دریافت
کردی و باز ناشکر بودندی."سخنگوی شیخ" فرمودی: "اگر شیخ پنچ انگشت عسل نماید و در دهان شما
فروکند باز دست مبارک گاز گرفتی.شما را همان "شیخ میر حسین فتنه انگیز" شایسته است که هر
روزجنجال بیافریند و شما را در زحمت افکند"...
http://www.islamica70.blogfa.com/
روزي شخصي از رسول اکرم (صل الله وعلیه واله وسلم) پرسيد پرهيزکاري يعني چه.؟
حضرت فرمود:يعني آنچه شخص در دل دارد ، آن را در طبق بگذارند
و درشهر بگردانند او هيچگونه شرم نکند!
http://yf1339.blogfa.com/