لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشق بازانی چنین مستحق هجرانند

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زان رو سپرده اند به مستی و شرب مدام ما
لا ابلالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود و به امید دوا باز آمد
لاله و گل زخمی خمیازه اند
عیش این گلشن خماری بیش نیست
لب سرچشمه ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفتگویی
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سر بسته چه دانی خموش
م
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
مکن زغصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید انکه زحمتی نکشید
من ازآن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند درگوشم
مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالبا آنقدر عقل و درایت باشد
مردی ز کننده در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجه قنبر پرس
گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سر چشمه آن زساقی کو ثر پرس
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن