چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ - 20:17 - انسیه حیدری -
یا بزن سیلی به رویم یا نوازش کن سرم در دو حالت چون رسم بردست تو می بوسمش
یارب به کمند عشق پا بستم کن
از دامن غیر خودتهی دستم کن
یکباره زاندیشه عقلم برهان
وزباده صاف عشق سر مستم کن
یارب به کریمی کریمانت بخش
بر آب دیده یتیمانت بخش
صد بار به لطف و کرمت بخشیدی
یم بار به سلطان خراسانت بخش
یک قطره چشیدیدم زمینای محبت
گشتیم فنا زدریای محبت
یار شو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره ی بیچارپان
قافله شد بی کسی ما ببین
ای کس ما بی کسب ما ببین
نظامی
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
یارب این آتش که در جان من است
سرد کن زآنسان که کردی بر خلیل
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنویم نا مکرر است
یادایام جوانی جگرم خون می کرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
ایرج میرزا
یک قطره که با موج کسی پا نشدم
گم بودمو هیچ وقت پیدا نشدم
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود 1
یكی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه كنم
كه باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد
چه چیز تازه در این غربت است ؟ كی ؟ چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوك و پوده نشد ؟
یك دست آوازی ندارد نازنینم
ما خامشان این دست های بی دهانیم
افسانه ها ،میدان عشاق بزرگند
ما عاشقان كوچك بی داستانیم
یك بار هم كه گردنه امن و امان نبود
گرگی به گله می زند و می درد مرا
در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شكن برای چه می پرورد مرا ؟ 2
"زنده یاد حسین منزوی"
یا رب به محمد و علی و زهرا
یا رب به حسین و حسن و آلعبا
کز لطف برآر حاجتم در دو سرا
بیمنت خلق یا علی الاعلا
ابو سعید ابوالخیر
یک قطره می ز جام تو ای یار دلفریب
آن می دهد که در همه ملک جهان نبود
حضرت امام ره
یک غمزه کرد و ریخت به جان، یک شرر کز آن
در بارگاه قدس برِ قدسیان نبود
حضرت امام ره
یارب چه بلا که عشق یارست
زو عقل به درد و جان فکارست
انوری
یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است
خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است
سیف فرغانی
یک نظر کن در جهان آب و گل از روی لطف
دوستان را گل برافشان دشمنان را خار ده
فیض کاشانی
یک نظر مستانه کردی عاقبت
عقل را دیوانه کردی عاقبت
با غم خود آشنای کردی مرا
از خودم بیگانه کردی عاقبت
فیض کاشانی
یک ره از او نشد مرا کار دل حزین روا
هاتف اگرچه عمرها در ره او شتافتم
هاتف اصفهانی
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
حضرت لسان الغیب علیه الرحمه
یاد باد آنکه در صفحه ی شطرنج دلت
شاه غم بودم و با کیش رخت مات شدم
کسایی مروی
یوسیف کیمی وئرسه یـدیلـه دینـدارینـا قیمـت
جان نقدی ایلـه مـن ده خـریـداریـن اولاردیـم 3
یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین به من اگر تورا به زر ناب دهم
یک شب از عشاق جا ماندیم وبس
قصه نالایقی خواندیم وبس
یارم چوقدح بدست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین
در یکتای که وگوهر یکدانه کیست
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
یافت پس از صد نگه مطلب مخصوص خویش
دیده که جوینده بود عشوهی ممتاز را
تیز نگاهی به بزم پرده برافکند و کرد
پرده در محتشم نرگس غماز را
یاران مدد که جذبهی عشق قوی کمند
دیگر به جای پرخطری میکشد مرا
یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
دل سرا پردهی صد راز نهان بود مرا
یادباد آن که چو آغاز سخن میکردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا
یاد باد آن که چو میشد سرت از باده گران
دوش منت کش آن بار گران بود مرا
یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز
پاسبان مردم چشم نگران بود مرا
یاد باد آن که دمی گر ز درت میرفتم
محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا 4
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
مقام معظم رهبری
یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از دست حسود چمنش
یاد ایامی که در گلشن مکانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
*"یک تار موی او به دو عالم نمیدهند
با عشقش این معامله گفتیم و سر گرفت
یک نوک پا به چادر چوپانیم بیا
کز دستچین لاله کنم تکیه گاه تو
یار قند غزلش بر لب و آب آینه گون
طوطی جانم از آن پسته شکرخا باشد
یارب مباد کز پا جانان من بیافتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیافتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانه ام زچشم گریان من بیافتد
ترجه شعر آذری استاد شهریار
یاد بگذشته چو آن دورنمای وطن است
که شود بر افق شام غریبان ترسیم
استاد شهریار
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من
استاد شهریار
یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت
که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم
استاد شهریار
یاد گلچین معانی و نوید و گلشن
نوشخواری بود و نعشه معتاد هنوز
استاد شهریار
یعقوب ها زهجر تو بیت الحزن نشین
ای صدهزار یوسف مصری به چاه کن
استاد شهریار
یارب چه ها به سینه این خاکدان در است
کس نیست واقف این همه راز نهفته را 5
استاد شهریار
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایتها بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما میشد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آمد آخر دوستداران را چه شد؟
حضرت حافظ
یارب به خدایی خداییت
وانگه به کمال پادشاییت
از عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
نظامی
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا 6
مولوی
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند 7
یا رب چه شد که خانه طاعت خراب شد
کعبه مقام بت شد و زمزم سراب شد 8
امیری فیروزکوهی
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شــــــکست گیرد 9
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی 10
1 چراغ اولو زهرا خانم روشن کردند ممنون
2 ممنون برادر محترم جناب رحی
3 سپاسگزارم جناب آرتا
4 همیشه بسیار لطف داری مریم بانو
5 متشکرم گل نرگس نازنین
6 همچنین شما آقا هاتف
7 دست شما هم درد نکنه داداش مجتبی
8 همچنین شما دنیای عزیز
9 وشما دوست گرامی-........-
10 سپاس آقا آرش