![]()
ر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دوسه رسوای دگر
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا زجانان یا زجان باید که دل برداشتن
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دوسه رسوای دگر
راز ی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
در عبارت می نیاید چهره ی زیبای تو
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
رنج ما را که توان بُرد به یک گوشه ی چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی 1
رحم آر بر دل من،کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی
روزه هرچند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی 2
روشن از پرتوی رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
روز وصل دوستداران یاد باد
یادباد آن روزگاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود 3
رهرو منزل عشقیم و زسرحد عدم
تا با قلیم وجود این همه را آمده ایم 5
ز
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
زان یار دلنوازم شکریست با شکایـــــــت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
به کام غمزدگان غمگسار بازآید
زبوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دل ها
زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست 1
ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
زر هم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
ز تند باد حوادث نمیتوان دیدن
درین چمن که گلی بوده است یا سمنی 2
کنون ز حلقه ی زلفت به در نمی آید
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا خود او را ز میان با که عنایت باشد
زلف بر باد مده تا مدهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند 3
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
زدر درآ و شبستان مام نور کن
فضای مجلس روحانیان معطر کن
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
زدست کوته خود زیر بارم
که از بالا بلندان شرمسارم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تا روز اختر می شمارم
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
ز بیخودی طلب یار میکند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در این حرم دارد
زجیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد زلف نگار هم
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دار السلام رفت
ز حسرت لب شیرین هنوز میبینم
که لاله میدمد از خون دیده فرهاد
ز من بنیوش و دل در شاهدی بند
که حسنش بسته زیور نباشد
زان یار دلنوازم شکریست باشکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت 4
زکوی میکده بر گشته ام ز راه خطا
مراد گر ز کرم باره صواب انداز
زتاب آتش سودای عشقش
بسان دیگ دایم میزنم جوش
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم 5
1 متشکرم فاطمه ی عزیزم
2 ممنونم فهیمه عزیزم
3 سپاسگزارم آقا هاتف
4 از شما هم ممنونم ط.......ن عزیز
5 ممنون زهرای عزیزم